تبليغاتX
شبستان

شبستان

چشمهایت را ببند

به دوران کودکیت برگرد

بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟

نگاهت معصوم بود،

و خنده های کودکانه ات از ته دل،

بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها

و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.

بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،

دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،

و بخشیدنت با رضایت ،

چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد،

و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟

بزرگ شدی؟؟

نگاه معصومت سردرگم شد،

و خنده هایت از سر اجبار،

اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،


یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی

می بخشی در حالی که رنجیده ای،

با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،


برگرد !

باز هم کودکی باش سبکبار

روحت را آزاد کن


به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،

تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،

بخواه که تنها خودت باشی،

می توانی، تنها اگر بخواهی

باز هم زندگی کن،

در انتظار لبخند گرم کودکانه ات

می توان بود؟....

کاش هرگز بزرگ نمی شدیم................


+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت19:5توسط یاس | |

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است.تنها دقایقی دیر کرده است.

گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است!

آیینه خندید به سادگیم و گفت: او احساس پاک تو را زنجیر کرده است.

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی!

آیینه گفت: خوابی... سالهاست که دیر کرده است....

در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است.....

راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است!!!

اما من چه ساده....و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار نشسته بودم... انتظاری عبث!

انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز انتظار؟

چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ...
چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟

چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟

کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت20:33توسط یاس | |